• وبلاگ : دارم از تو مي نويسم ...
  • يادداشت : ماه غريبستان
  • نظرات : 1 خصوصي ، 63 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    يه شب که همه خواب خواب بودن، يواشکي کفشهاشو درآورد و رفت لب پشت بوم. با شيطنت به ماه نگاه کرد. دلش ميخواست اين زيبا رو فقط مال اون باشه! ماه ترسيده بود براي همين هم چند تکه ابر رو به روي خود کشيد تا شايد از ترسش کاسته بشه. صداي بالا اومدن يک آدم از نردبون تنها صدايي بود که توي اون شب تاريک ماه ميشنيد. اون اينقدر از اين نردبون بالا رفت تا به ابر ها رسيد.ابر ها رو با دستش پاک کرد ديد قرص ماه توي اين شب تاريک ميدرخشه. حسوديش شد و رفت تا اون رو مال خود کنه. پريد رو ماه تا اونو بگيره ولي ازش سور خورد و افتادش روي ابرها. صداي خنده ستاره ها رو ميشنيد که به اون ميخنديدن. از اينکه مورد تمسخر قرار گرفته بود عصباني شد. توي اون شب تاريک برق چاقويي که از جيبش در آورده بود، کابوسي براي ماه بود! سعي کرد اونو از آسمون ببره و به پايين بندازه. اما نتونست اونو کامل ببره و فقط بخشي از اون رو بريد و به پايين انداخت. ماه دو تکه شده بود، تکه اي در آب حوض و تکه اي در آسمان... //